اين بار دو عكس خيلي قديمي مرتبط با شاهزاده مسلم براتون انتخاب كردم. اينطور كه با ديد معمولي مي توان گفت، اين امامزاده روي بلندترين قلهي اون اطراف قرار گرفته، اما راستش در مورد شجره نامهاش جستجو نكردهام.
عكس نخست مربوط به عزيمت پدر ومادرم دو يا سه روز پس از عروسيشان به همراه جمعي از بستگان به سمت شاهزاده مسلم است كه مربوط به حدود 47 سال پيشه!
و عكس دوم هم كه در آن دو عموي بنده حاج علي محمد و كربلاييعلياوسط (به همراه نفر سومي كه فعلا شناسايي نشده) ديده ميشوند، هنگام رسيدن به قله و مقبرهي شاهزاده مسلم گرفته شده است و فكر كنم در همان سالها گرفته شده باشه.
این تابستان که رفته بودم «سامان»، همَت یار شد تا در قالب یک تیم 6 نفره (شامل: همسرم (ليلا)، دخترم (آفاق) و پسرم (محمد سعید) و باجناقم (رضا کرمی) و خواهر زنم (محبوبه) و برادر زنم (محسن) = همگی از قوم بهشتی!) با تجهیزات کامل (شامل مواد اصلي همچون: یک فلاکس چای، نان و پنیر و گوجه و خیار و چیزای غیر اصلی مثل کبریت و یه تیکه طناب و چاقو و از این جور چیزا!!!) ساعت 6 صبح یه روز جمعهای زدیم بیرون به قصد فتح این قله که اولین بار بود پس از تاریخ صورت می گرفت! (منظورم تاریخ دو روز قبلشه که رفته بودیم سامان!)
به هر حال برای رسیدن به قلهی «سارو قیه»، مسیر غربی را انتخاب کردیم، به این خاطر که تو این مسیر یه درهی کم عمق قرار داره و باعث میشه تا هنگام صعود، نور و گرمای آفتاب را تا حدود ساعت 9:30 (البته در اوایل شهریور ماه) احساس نکنید و به راحتی به حرکت خود ادامه بدید.
به هر حال با توجه به حرکت آهسته و تفریحی ما، حدود ساعت 8 رسیدیم به قله.
اون بالا، چشمانداز بسیار زیبا و گستردهای از منطقهی عمومی روستاهای منطقه از جمله روستاهای جنوب (یاتان، خانقاه، مقصود آباد) و غربی (مثل آقداش) و شرقی سامان (مثل قرمزین) دیدنی بود، ضمن آنکه در سمت شمالی این کوه، تا چشم کار میکرد، رشته کوه ها و تپههای کوتاه و بلندی قرار داشتند که از میان آنها رودخانهی سامان مثل یک مار پر پیچ و خم خودش را به باغستان رسانده بود.
پس از گشت و گذاری روی کوه و گرفتن چند فقره «فتوقراف» (عکس)، برای خوردن صبحانه به نقطهای در پایین دستتر حرکت کردیم و در سایهی یکی از دیوارههای غربی کوه نشستیم و ضمن بیرون کردن خستگی (که البته خیلی هم خستگی نبود)، جای همهی شما خالی! چایی دم کردیم (و داستانی داشت این چایی دم کردن!) و صبحانهای میل کردیم و حض وافر بردیم. البته شما که نبودید، اما خدا ناظر و شاهد بود که جای همه شما را هم خالی کردیم. (دروغ چرا تا قبر آ...آ...آ...آ)
از دیگر پیآمدهای ارتفاع بالای روستاي سامان در مقایسه با روستاهاي مجاور، دشواري در دسترسي به آبهاي زيرزميني است. منتها اين مشكل از چهار – پنج دههی پیش بیشتر خودش را نشان داد و تا زماني كه رودخانهي بزرگ سامان و چشمههاي اطراف آن، آب آشاميدني و كشاورزي روستا را تامين ميكردند، این مشکل به چشم نميآمد، تا همین 20 – 30 سال پیش تو همین تابستون آب زیادی در رودخانهی سامان جاری بود و حتی تا روستای کمالو در جنوب سامان نیز به حرکتش ادامه میداد. اما با كاهش تدريجي «دبی» یا آبدهی (ميزان عبور حجم آب در مدت زمانی معین مثلا یک ثانیه) رودخانه، آرام آرام ساکنین روستای سامان با مشکل تامين آب براي امور كشاورزي، بهداشتي و آشاميدنی روبرو شدند.
تا اواخر دههي 60 در سامان چند شير براي تامین آب بهداشتی تعبيه شده بود كه آب بهداشتی اهالی فقط از آنها قابل تامین بود و این شیرها هم به مخزنی متصل بودند که آب آن از چشمهاي روي همين «ساروقيه» تامین میشد و اهالي بايد براي استفاده از آب آشاميدني، با دبّه و ظروف مختلف، مدت زماني را در صف به انتظار ميماندند.
در همین رابطه هم یکی از برنامههای معمول روستا به ویژه در تابستان این بود که جمعی از مردان جمع میشدند و در مسیر جریان آب از مخزن به روستا حرکت میکردند تا این مسیر را از آلودگی یا هر مانعی پاک کنند که خود من وقتی نوجوان بودم در یکی از این دفعات با آنها به سمت دامنههای ساروقیه همراه شدم.
با بروز مشکل کاهش تدریجی حجم آب رودخانه، حدود 30 سال پيش موضوع احداث چاه عميق در روستا پیش آمد و موضوعی که با موضوع بحث امروز ما ارتباط پیدا میکنه، یعنی ارتفاع روستای سامان این بود که از همان گام نخست موضوع این ارتفاع باعث شده بود تا حفر یک چاه عمیق با امّا و اگرهایی روبرو باشه و به همین دلیل آن زمان چندين بار به دليل تغيير در محاسبات و افزايش عمق حفاري، كار به طول كشيد و سرانجام اگه درست يادم مانده باشه به دشواري و در عمق حدود 140 متري بود كه چاه به آب رسيد.