سفرهاي تابستاني سامان -1
اون قديمها كه مدرسه مي رفتم، به محض آنكه امتحانات آخر سال تمام ميشد، مي دونستيم كه دير يا زود راهي سامان خواهيم شد.
و عجيب بود كه بودن در سامان و زندگي در طبيعت بكر و جذاب آنجا را به بازي هاي تابستاني و علافي در كوچه هاي محلمان در تهران ترجيح مي دادم.
سامان با چشمههاي آب خنك، مارها و خرچنگهاي گريزان از دست شيطنتهاي ما و ماهيهاي كوچكي كه گاهي گرفتار قلابهاي دست ساز ما ميشدند و بساط يك كباب پزي را فراهم ميكردند.
شنا در رودخانه و بند و ماجراجوييهايي كه فقط و فقط در طبيعت روستا امكان پذير بود و البته نبايد فراموش كنيم گزش حشرات را كه خب بخش نادلپذير اين سفرها بود.
اما شبهايي كه قرار بود فردايش راهي سامان شويم، خواب از چشمانم گرفته مي شد.آن هم مسافرتهايي 7-8 ساعته با اتوبوسهاي قديمي، سرپاييني و سربالايي ميمه و كمالو كه همهي مسافران بايد پياده مي شدند تا اتوبوس سبك بشه و بتونه سربالايي را طي كنه و صلواتهاي مكرر براي جلب استعانت پروردگار براي عبور از اين گذرگاه ها و...
خدا رحمت كنه چراغي و ابوالقاسم انوري را كه خب من بيشتر اين دو مرحوم را يادم هست، اگرچه در حمل و نقل بين سامان و تهران اولين ها نبودند.
كسي تعريف مي كرد كه در زمان مرحوم ابوالقاسم انوري، مسئول امور برقي اتوبوس در سفر همراه نشده بود و خلاصه در طول سفر مرحوم انوري چندين بار به سختي مجبور شده بود ايرادهاي فني را رفع و رجوع كنه، تا اينكه ميرسند به سرپاييني ميمه، يكي از مسافران هم مدام مردم را به صلوات دعوت ميكرد، اما گويا مردم خسته بودند و خلاصه با دل و جان صلوات نمي فرستادند، تا اينكه اين بندهي خدا شاكي مي شه و ميگه:چرا صلوات نمي فرستيد؟ مگه نمي بينيد كه اكبر (مسئول برق اتوبوس) نيامده!
اين هم يه خاطرهي شيرين از آن سفرها، غرض از نوشتن اين چند خط، دادن اين سرنخ بود كه در مطلب بعدي مي خوام كمي در مورد پيشينهي حمل و نقل در سامان بنويسم.تا اون موقع اگه كسي عكسي يا مطلبي داره بفرسته، شايد هم پس از انتشار مطلب بخواهيد نوشتهاي يا عكسي بفرستيد، به هر حال ميل، ميل شماست.
پس تا مطلب بعدي هميشه سرسبز باشيد.
و عجيب بود كه بودن در سامان و زندگي در طبيعت بكر و جذاب آنجا را به بازي هاي تابستاني و علافي در كوچه هاي محلمان در تهران ترجيح مي دادم.
سامان با چشمههاي آب خنك، مارها و خرچنگهاي گريزان از دست شيطنتهاي ما و ماهيهاي كوچكي كه گاهي گرفتار قلابهاي دست ساز ما ميشدند و بساط يك كباب پزي را فراهم ميكردند.
شنا در رودخانه و بند و ماجراجوييهايي كه فقط و فقط در طبيعت روستا امكان پذير بود و البته نبايد فراموش كنيم گزش حشرات را كه خب بخش نادلپذير اين سفرها بود.
اما شبهايي كه قرار بود فردايش راهي سامان شويم، خواب از چشمانم گرفته مي شد.آن هم مسافرتهايي 7-8 ساعته با اتوبوسهاي قديمي، سرپاييني و سربالايي ميمه و كمالو كه همهي مسافران بايد پياده مي شدند تا اتوبوس سبك بشه و بتونه سربالايي را طي كنه و صلواتهاي مكرر براي جلب استعانت پروردگار براي عبور از اين گذرگاه ها و...
خدا رحمت كنه چراغي و ابوالقاسم انوري را كه خب من بيشتر اين دو مرحوم را يادم هست، اگرچه در حمل و نقل بين سامان و تهران اولين ها نبودند.
كسي تعريف مي كرد كه در زمان مرحوم ابوالقاسم انوري، مسئول امور برقي اتوبوس در سفر همراه نشده بود و خلاصه در طول سفر مرحوم انوري چندين بار به سختي مجبور شده بود ايرادهاي فني را رفع و رجوع كنه، تا اينكه ميرسند به سرپاييني ميمه، يكي از مسافران هم مدام مردم را به صلوات دعوت ميكرد، اما گويا مردم خسته بودند و خلاصه با دل و جان صلوات نمي فرستادند، تا اينكه اين بندهي خدا شاكي مي شه و ميگه:چرا صلوات نمي فرستيد؟ مگه نمي بينيد كه اكبر (مسئول برق اتوبوس) نيامده!
اين هم يه خاطرهي شيرين از آن سفرها، غرض از نوشتن اين چند خط، دادن اين سرنخ بود كه در مطلب بعدي مي خوام كمي در مورد پيشينهي حمل و نقل در سامان بنويسم.تا اون موقع اگه كسي عكسي يا مطلبي داره بفرسته، شايد هم پس از انتشار مطلب بخواهيد نوشتهاي يا عكسي بفرستيد، به هر حال ميل، ميل شماست.
پس تا مطلب بعدي هميشه سرسبز باشيد.
+ نوشته شده در 2008/7/26 ساعت 10:33 توسط حمید رضا انوری
|