این تابستان که رفته بودم «سامان»، همَت یار شد تا در قالب یک تیم 6 نفره (شامل: همسرم (ليلا)، دخترم (آفاق) و پسرم (محمد سعید) و باجناقم (رضا کرمی) و خواهر زنم (محبوبه) و برادر زنم (محسن) = همگی از قوم بهشتی!) با تجهیزات کامل (شامل مواد اصلي همچون: یک فلاکس چای، نان و پنیر و گوجه و خیار و چیزای غیر اصلی مثل کبریت و یه تیکه طناب و چاقو و از این جور چیزا!!!) ساعت 6 صبح یه روز جمعه‌ای زدیم بیرون به قصد فتح این قله که اولین بار بود پس از تاریخ صورت می گرفت! (منظورم تاریخ دو روز قبلشه که رفته بودیم سامان!)

به هر حال برای رسیدن به  قله‌ی «سارو قیه»، مسیر غربی را انتخاب کردیم، به این خاطر که تو این مسیر یه دره‌ی کم عمق قرار داره و باعث می‌شه تا هنگام صعود، نور و گرمای آفتاب را تا حدود ساعت 9:30 (البته در اوایل شهریور ماه) احساس نکنید و به راحتی به حرکت خود ادامه بدید.  

به هر حال با توجه به حرکت آهسته و تفریحی ما، حدود ساعت 8 رسیدیم به قله.

اون بالا، چشم‌انداز بسیار زیبا و گسترده‌ای از منطقه‌ی عمومی روستاهای منطقه از جمله روستاهای جنوب (یاتان، خانقاه، مقصود آباد) و غربی (مثل آقداش) و شرقی سامان (مثل قرمزین) دیدنی بود، ضمن آنکه در سمت شمالی این کوه، تا چشم کار می‌کرد، رشته کوه ها و تپه‌های کوتاه و بلندی قرار داشتند که از میان آنها رودخانه‌ی سامان مثل یک مار پر پیچ و خم خودش را به باغستان رسانده بود.

پس از گشت و گذاری روی کوه و گرفتن چند فقره «فتوقراف» (عکس)، برای خوردن صبحانه به نقطه‌ای در پایین‌ دست‌تر حرکت کردیم و در سایه‌ی یکی از دیواره‌های غربی کوه نشستیم و ضمن بیرون کردن خستگی (که البته خیلی هم خستگی نبود)، جای همه‌ی شما خالی! چایی دم کردیم (و داستانی داشت این چایی دم کردن!) و صبحانه‌ای میل کردیم و حض وافر بردیم. البته شما که نبودید، اما خدا ناظر و شاهد بود که جای همه شما را هم خالی کردیم. (دروغ چرا تا قبر آ...آ...آ...آ)